مبانی نظری هوش فرهنگی

مدت زمان مدیدی است که کارشناسان سازمان ها به رابطه بسیار زیاد بین دو سازه هوش و فرهنگ پی برده‌اند. پیشینه پژوهش های کاربردی در مورد این دو سازه به سال های 1960 برمی گردد. اولین گام ها در این زمینه، بررسی هایی بود که درباره ارزش های فرهنگ مدیریت کلاسیک توسط گیسلین، هایر و پرتر انجام شد. همچنین در سال 1966 گیسلین با پژوهشی در مورد تأثیر هوش بر عملکرد، این واژه را وارد بحث های سازمانی نمود. از آن پس، پژوهش در مورد فرهنگ و هوش توسعه یافت و به طور بسیار گسترده ای در قلمرو مربوط به خود در حیطه ی روان شناسی سازمانی و فرهنگی مورد استفاده قرار گرفت. از جمله باند و اسمیت، ارلی و گیبسون، رز و ارلی، و تراندیس در پژوهش های خود تأثیر ارزش های فرهنگی (به ویژه فردگرایی- جمع گرایی) را بر طیف وسیعی از رفتارهای سازمانی، مطالعه کردند (به نقل از شیخ‌زاده، 1402).

واژه "هوش فرهنگی" را برای نخستین بار ارلی[1] در سال 2002 و سپس ارلی و انگ[2] در سال 2003 به کار بردند تا توصیف کننده توانایی فرد برای سازگاری مؤثر در موقعیت های بین فرهنگی باشد. این واژه به این دلیل انتخاب شد که بر هر دو جنبه هوش و فرهنگ تأکید داشت. زیرا با توجه به شرایط متغیر شغلی و مسأله جهانی شدن، انسان امروزه به صورت اجتناب ناپذیری با افراد دارای پیشینه های فرهنگی متفاوت، چه به صورت همکار و چه به صورت مشتری در کنش متقابل قرارمی گیرد که سازگاری با این شرایط مستلزم توانایی ویژه ای است که ما آن را هوش فرهنگی نامیده ایم. به دیگر سخن، هوش فرهنگی در واقع توانایی فرد است که به او کمک می کند که فهم بین فرهنگی اش را افزایش دهد، البته این مفهوم به این معنا نیست که تفاوت های فرهنگی نادیده انگاشته شود بلکه بدین معنی است که در موقعیت های متفاوت فرهنگی بتوان هوشمندانه تر و تواناتر رفتار کرد (رضاییان و نائیجی، 1391).

ارلی و انگ (2003) از پژوهشگران مدرسۀ کسب و کار لندن، هوش فرهنگی را قابلیت یادگیری الگوهای جدید در تعاملات فرهنگی و ارائۀ پاسخ‌های رفتاری صحیح به این الگوها تعریف کرده‌اند. آنها معتقد بودند که در مواجهه با موقعیت های فرهنگی جدید، به زحمت می‌توان علائم و نشانه‌های آشنایی یافت که بتوان از آنها در برقراری ارتباط سود برد. در این موارد، فرد باید با توجه به اطلاعات موجود، یک چارچوب شناختی مشترک تدوین کند، حتی اگر این چارچوب درک کافی از رفتارها و هنجارهای محلی نداشته باشد. تدوین چنین چارچوبی تنها از عهدۀ کسانی برمی‌آید که از هوش فرهنگی بالایی برخوردار باشند. آگاهی و اطلاع در مورد هنجارها، فعالیت ها و قراردادها در فرهنگ‌های مختلف حاصل تجارب فردی و آموزشی است. این بعد، شامل آگاهی ظاهری در مورد نظام‌های اجتماعی، قانونی و اقتصادی در فرهنگ‌های مختلف و خرده فرهنگ‌هاست. همچنین، شامل دانش رویه‌ای است که می‌تواند از طریق مشاهده و تقلید انجام گیرد. افرادی که دانش هوش فرهنگی بالایی دارند، تشابهات و تفاوت‌های فرهنگی را درک می‌کنند (حسینی و همکاران، 1403).

 


[1] .Earley

[2]. Earley & Ang